Wednesday, March 16, 2005
سلام
خوبی؟ من که اصلاً خوب نیستم. دلم می خواد گریه کنم البته دلم می خواد که نه به زور جلوشو گرفتم که نیاد. دقیقاً نمی دونم چرا ولی حالم خیلی بده. شاید تقصیر اونه که دپرس بود. تقصیر او که ....
جاتون خالی امسال 4شنبه سوریمون خیلی توپ شد کلی خندیدیم کلی از رو آتیش پریدیم و کلی خوش گذشت یکی از بهترین 4شنبه سوری های عمرم بود ولی اون موقع هم یکم ته دلم ناراحت بودم ولی هی سرم گ/رم می شد. راستی انا مجروح!(نه که من خیلی عاشق عربی ام) 2بار تیکه ی کپسولی خورد بهم. دفعه دومیش چیزی نبود درد هم نداشت ولی اولی همون اول شب بود اونقدر درد گرفت که گفتم نمی تونم از رو آتیش بپرم! ولی خوب شانس آوردم و دردش با این که زیاد بود ولی اونقدر طولانی نشد.
یه آویزون هم بود(البته به من آویزون نبودا) که خیلی بد بهم نگا می کرد فکر کنم یه چند تا چیز که نباید می دید و می شنید شنیده باشه مثلاً شوخی های من و نسی رو ولی به هر حال مهم نیست. آب که از سر ما گذشته حالا چقدرش مگه فرقی هم می کنه؟
می دونی اصلاٌ برام مهم نیست ریشه ی این 4شنبه سوری چیه و به کی و کجا برمی گرده در این یه مورد حتی اگه کار عربها هم باشه مهم نیست من خیلی دوسش دارم.
وقتی دپرسم چیز زیادی نمی خوام فقط یکم احساس همدردی یکم محبت و یکم جدی گرفته شدن نیاز دارم البته نه از طرف هر کسی از طرف یکی که خودم دوسش داشته باشم یه حداقل ازش بدم نیاد ولی نمی دونم چرا هیچ وقت یکی پیدا نمی شه که آرومم کنه تو اینجور مواقع یا کسی که می خوامش در دسترس نیست یا حتی اگه هم باشه نمی تونه درک کنه من چی می خوام.
الان خیلی می ترسم دقیقاٌ نمی دونم از چی شایدم می دونم. الان فقط به احساس اطمینان احتیاج دارم به امنیت به این که تنها نباشم ولی کسی نیست اینا رو بهم بده.
نمی دونم نمی دونم نمی دونم! این کلمه الان دقیقاً منو توصیف می کنه.

تذکر: من برا دل خودم می نویسم همین و بس
PsycHo: Free Template Generator
Get FireFox!
XHTML Validator