Thursday, July 02, 2009
یازده تیر هشتاد و پنج
و امروز یازده تیر هشتاد و هشت ...
Monday, May 11, 2009
سکوت
حرف هایی دارم که می دونم نباید گفت،
حرف هایی دارم که کسی رو ندارم بهش بزنم،
حرف هایی دارم که بلد نیستم بزنم.
کاش بذارید سکوت کنم.



پ.ن: هر نوشته ی زیر همی ادعای شعر بودن نداره!م


Sunday, April 19, 2009
دخترک 1
توی ماشین بابای دخترک نشستیم و دخترک لم داده توی بغلم. ضبط روشن می شه. فرهاد می خونه و دخترک تا مقصد توی بغلم با فرهاد می رقصه:)


* درمورد یه دختر بچه ی یک ساله، نوشتن کافی نیست...
Tuesday, March 17, 2009
زردی من از تو
آتیش جلوی چشمام کش میاد، بالا می ره و تو هوا پیچ می خوره. صدا میاد همه جا.نمی تونی فرار کنی. از رو آتیش می پری شایدم یکی می پروندت. بی حسی. این صداها، این آدم های غریبه، این آتیش که گر می گیره و می رقصه و دود می کنه هیچ معنی ندارن. یکی سیم می چرخونه. فکر می کنی قشنگه! ولی حس نمی کنی. فکر می کنی خطرناکه ولی حس نمی کنی. تو این نور و سر و صدا گم می شی. بچه ها می رن باغ. صدا صدا صدا. هیچ جای فراری نیست. خودت رو گول نزن دختر اونی که تو می خوای ازش فرار کنی صدا نیست...
Sunday, February 22, 2009
خیلی دور شده، یادم نیست اون روزها که خودم رو دوست داشتم به خاطر این بود که کسی دوستم داشت،قبولم داشت یا چون خودم خودم رو دوست داشتم ،قبول داشتم آدم ها می تونستن دوستم داشته باشن. تو راست می گی من تنهای تنهام. هیچ کس رو ندارم. مدت هاست کسی باهام حرف نزده، کسی برام درددل نکرده، گاهی فک می کنم حتی تو هم نبودی.
تو راس می گی از اون آدمی که تو عاشقش شدی هیچی نمونده. اینو خودمم سخت تحملش می کنم چه برسه به بقیه. فقط نمی دونم چی شد اون آدمه به اینجا رسید. اون اعتماد به نفس سه سال پیش، اون صبر و تحملی که اگه تو دنیا واسه هیچکی نداشت برای تو یه نفر داشت کجاست؟ این روزها نه ازم چیزی مونده نه برام. اگه هم چیزی مونده بود خودم زدم اونایی که با چنگ و دندون نگه داشته بودم با همون چنگ و دندون از خودم کندم. اینی که دارم با دستای خودم نابودش می کنم خودم نیست، فقط یه جسده. من همون روز که بهم گفتی از چه چیزهاییم بدت میاد مردم. یا نه همون شب، همون شب لعنتی که تا حالا هیچ شبی تو عمرم به اون وحشتناکی نبود.
خداحافظ رفیق
خوش باشی
Friday, January 30, 2009
برای او که هست،همیشه هست
تا چند ساعت پیش می خواستم بیام و بنویسم که حالم خوبه وآرومم و زندگی برام جریا پیدا کرده و کلی حرف بزنم. الان میدونم که ساده بودم و شاید زیادی خوشبین ولی هنهوز سر حرفم هستم که زندگی برام دوباره به جریان افتاده و حتی اگه همه ی خوبی های این چند روز غیرواقعی بودن(که خیلی هاش نبودن) باز برام لازم بود. دارم یکم به خودی که دوس دارم نزدیک می شم دوباره. اعتماد به نفس پیدا کردم که اگه از چیزی راضی نیستم می تونم تغییرش بدم.
یه پست خیلی وقته رو دلم مونده که احتمالا همین روزها می نویسمش.
لینکدونی اینجا رو به گوگل منتقل کردم و یکم طول می کشه کامل بشه. فید بعضی ها رو هم گوگل ریدر پیدا نکرد. اگه لینکتون نیست خودتون می دونید فیدتون رو بهم بدید لطفا.
Wednesday, January 21, 2009
هی لعنتی! تو نه آدم رفتنی نه حتی می تونی چند روزی بری گم شی. چند روز که هیچی تو نتونستی از پل عابر کریمخان دورتر بری. پس الکی زر نزن

لازم به توضیح هست که به جز پست قبل بقیه ی پست های این چند وقت رو با خودمم؟
Tuesday, January 20, 2009
قرار نیست که فقط اینجا غر بزنم خوب،می شه توش اعترافم کرد:
گاهی دلم برات می سوزه که من منم و تو تویی و من تو رو دارم و تو منو...
Sunday, January 04, 2009
The hills are alive with the sound of music

ببین عزیز من، تو این دنیایی که تو داری توش زندگی می کنی ماریا هیچ جایی نداره. حالا تو هی بزن زیر آواز که:
یک ظرف پر میوه،یک باغ پر گل
پرواز پروانه، آواز بلبل
روی موج دریا، تصویر ماه
دیدار آهوی گمکرده راه...
بزرگ شده لعنتی بفهم. بفهم وقتی یکی گفت خدافظ یعنی رفته نباید همه جا رو بگردی که شاید یه گوشه کناری قایم شده تا وقتی بغضت ترکید(اگه قبلا نترکیده) بیاد بیرون و بغلت کنه و بگه ببین نرفتم! بفهم اون صدای پایی که پشت سرت داره میاد اونی نیست که الان ازش جدا شدی و نخواسته حالا که ناراحتی تنهات بذاره، اون صدای پا، اون سایه ی پشت سرت در بهترین حالت اونیه که می خواد یه متلک بگه و بره.
بفهم لعنتی فقط تو فیلما، اونم فیلمای موزیکال که امروز هیچکی به جز تو حوصله ی تماشا کردنشون رو نداره می شه با فک کردن به چیزای خوب و شعر کردنشون از چیزی ناراحت نشد و از رعد و برق نترسید و تو تو هیچ فیلم موزیکالی زندگی نمی کنی...

Wednesday, December 31, 2008
من همیشه آخرین ورق شاه دل رو میذارم. هیچ وقت روش دو تا کلیک نمی کنم. همیشه به موس می گیرمش و آروم می برمش بالا. مواظبم کملا بیاد رو بی بی دل. وقتی بی بی دیگه دیده نمی شد انگشتم رو از روی موس برمی دارم و یهو همه ی ورق ها می ریزن پایین و هرکدومشون می شن چند صد تا ورق که چند باری می خورن زمین و بعدش از صفحه می رن بیرون و آخرین آس که می ره بیرون همه جا سبز می شه و من تموم می شم و آخ که چقد دلم می خواد تموم شم این روزا.
PsycHo: Free Template Generator
Get FireFox!
XHTML Validator